تبليغاتX
گدایی کلمه
این یک داستان نیست
تقدیم به بهنود شجاعی *

آرام بگیر بچه.استغفرو الله...دندانهای مصنوعی مادربزرگ تکان خورد و من طبیعی قد کشیدم. هزار و چند نیم قد طبیعی در ازدحام کودکانگی خشن.خر ٬پلیس٬شاه٬دزد٬وزیر٬کمربند بازی...زنگ آخر پشت دیوار مدرسه٬خاک منتظر ما بود که به هوا برسد٬در غوغای بازی جنگ جنگ.جعبه هایی که میوه هایش را ما نخوردیم و از تخته هایش شمشیر های چوبی ساختیم و خون های خیالی ریختیم.صدای تیر بار فیلم های جنگی از صفحه ی تلویزیون سیاه و سفید به دهان کف کرده ی ما رسید..یا در نقش حاجی بودیم یا راکی.گاهی سید بودیم٬ گاهی بروسلی. تک گرفتیم٬چک خوردیم.توپ شیشه را شکست٬کشیده خوردیم.کتک خور فیلم های پدر بودیم.کدام ستون  روزنامه به فکر صف کشته های ما بود وقتی پدربزرگ دنبال آفتابه رویی تمام حیاط را می دوید و من آرپی چی ام را به او نمیدادم؟نمی دانستم بزرگ شدن یعنی ادامه دادن بازی.صفحه ی حوادث را خواندن. روزی چند بار قرص تاسف خوردن!                   

امروز روزنامه را ورق زدم.به صفحه ی هیجان رسیدم.چقدر حادثه ساخته بودم تا روزنامه روی پیشخوان نماند.در تیتری درشت٬در نزاعی خیابانی پسری را با چند ضربه چاقو کشته بودم.در ستون سمت چپ روانشناسی به بررسی قتل های زنجیره ای من پرداخته بود.پایین صفحه توسط برادر دختر مورد علاقه ام  کشته شده بودم...

پشت دیوار کمین میکنم.احتمالا در ذهنم موهایم را تراشیده ام.باید چند نفر دیگر را هلاک کنم.خط کشم را با دو دست محکم می گیرم.از پشت دیوار بیرون می آیم.به همه طرف شلیک می کنم.تف از رگبار خیالی بیرون می پاچد.این بار دوست دارم تیر بخورم.شهید بشوم. همه مادرم را ببوسند و اسمم بر سر در مدرسه باشد.

دوم آبان هشتاد و هشت ـ گرگان

...........................................................................................................................................

*چرا تقدیم می کنم ؟کمی توضیح:

از من در مورد پیشانی نوشت ها ٬تقدیم نامچه ها می پرسید؟

هرگز چیزی جز کلمات در کفم نبوده است٬برای آنها که اهلی ام کرده اند.و هرگز نتوانستم با آنها سخن بگویم٬چرا که امکانی جز سرودن نداشته ام.آن ها که آن سوی نومیدی٬با لبخندی٬واژه ای٬نگاهی٬ فشار دستی گرم٬شاعر زندگی بو ده اند...(بی پناهی وطن ندارد/سعید صدیق/حرف نو/۱۳۸۱)

|+| نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 21:44 توسط مرتضا حسینی چون دری |



بهنود شجاعی
روزهای گذشته زیاد پیش میومد که دلم بگیره که بخام داد بزنم که بخام بغضمو بترکونم.اما میگفتم بی خیال.خبر رو با شرح جزییات شنیدم.بهنود شجاعی اعدام شد.یادم رفت که بگم بی خیال...
|+| نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 9:19 توسط مرتضا حسینی چون دری |



به خدا هار نیستم من

خوانش شعر تقدیم به صد و چندی از روزهای جعفر ابراهیمی که تنها مال اونیست

ازمیان سگ ها تنها یکی پارس می کرد

 گوشم از همه ی حرف ها طلبکار

به دنبال سنگی می گشتم

 دهان سگی   دستم را

 دندان سگی   پاچه ام را

 "دل کسی به حال این سگ نمی سوزد"

نیمه شب است و گرسنه نبش قبرها را بو می کشم

 کفن های سفید پوسیده

دیگر وقت تکان دادنتان نیست

وقتی جنازه ها به هم پشت کرده اند

 انگشتهای جوهری کجا را نشانه گرفته بودند

 که حالا به سنگ می کوبم

و چیزی   زمزمه

و چیزی   نجوا

آرام بگیر مرتضا

 سرما برای تب کردنت کم داریم

 فصل   فصل سگ کشی ست

 یادت هست کدام زمستان بود

 که پدربزرگ با عصا کوبید به کرسی

 دم در آورده ای چشم سفید

 بوی کله ات به سحر هم نمی رسد

 خوب می دانست   راه مسجد تا مکتبم دارد دور می شود

یکی بیاید نبضم را بگیرد و با خود ببرد

 این گورستان بزرگ تر از چشم های من است

 و نزدیک که می شوی این قبر ها شبیه تر

 اما این یکی را خوب به یاد می آورم

می دانم گوش های تیز شده صدایم را می برند

 سلام چکش آقای قاضی

 طنین کوبیدنت یاسین می خواند

من صدای تو را رعایت نمی کنم

 برای همین است که اینجایم

درست روبروی تو

 اقرار می کنم

                     به خدا هار نیستم

                                 من سگم 

                                 در بندی که می خوانی

 از میان سگها تنها یکی پارس می کرد

 به سنگ می کوبم    صدای تو می آید

 لبانم فاتحه می خواند    صدای تو می آید

 به در می کوبم    صدایت نمی آید

 من استخوانی را...

|+| نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 ساعت 23:51 توسط مرتضا حسینی چون دری |



زنانی که پوستشان را امضا می کنند
خوانش شعر تقدیم به کمپین یک میلیون امضا و تمام زنان سرزمین

باورت می شود ؟

سرطان سینه گرفته ام!

بریدند و گذاشتند روی خاک

هر تکه اش را مورچه ای به دندان

و با هر دندان حروف "دوستت دارم" جویده می شود

اصرار لازم نیست

قرص ماه را با آب چشم هایم می خورم

فقط بگذارید کنار بزنم

این دهان بند تنفس رزا

که حرف هایم را به خودش می گیرد

تا زنده بمانم و نگویم

                   چقدر سفیدی روپوش پرستار به ملافه ام می آید

مادر

من ملکه ی آنها را دوست دارم

تکه ی بزرگ مال اوست

می مکد سینه ام را

و از بوی این لاشه      شیر بالا می آورد

خوب یادم هست

می خواستی چیزی بگویی

که بین پاهایت سبز شدم

و پدر قسمتی از خودش را          در تو جا گذاشت

آوای سیلی های پدر بر گونه ات

می آمیخت با چنگی که در رحم می زدم

و همیشه ی روزگار

چشم های تو     گل های دامنت را آب می داد

حالا خجالت نکش     بپرس!

کرایه ی اتاق مراقبت های ویژه چند؟

و مشتی قرص  که بخورم و بیدار نشوم

                        که بخورم و از یاد ببرم

  دستانی که رو به صورتم پیاله می شد

و زنانی که پوستشان را امضا می کردند

و مچ هایی که به جای النگو     با حلقه ی آهنین برق می زند

و مردانی که شب را با مسافر سر می کردند

در خیابانی که سی سال قمری

                           یکطرفه از ما می گذرد

تو بگو خانم پرستار

کدام گوشه ی لبت مرخصم می کند؟!

کدام آمپول صدایم را می خواباند؟!

روی تختی

رو به پنجره ای

که دنیا را چار گوش کرده

و از هر گوشه اش ناله ای کر می کند

در هر نیمکت      همراهی نسخه به دست

تنها به ناصر خسرو فکر می کند

به پدر

به مارکوپولو

که این سفر را آغاز کردند

و بیمارستان خوابی بود

        که آنها می دیدند

                              و ما تعبیر می شدیم

|+| نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388 ساعت 14:39 توسط مرتضا حسینی چون دری |



به اعدام دل آرا دارابی
از بلندی گیسوی زن طناب دار می بافید

حالا می توانید حراج بگذارید    نقاشی هایش را

شهرتی از چارپایه ی دار جان می گیرد

تصویر اول

 قطاری در چشم

پر از صورتک های بی تفاوت

می گذرند به موازات تو و ریل   

                                    آقا این تابلو چند؟

تصویر دوم

هنوز بند نافش را نبریده اند

که پرت شد

             به محدود دریا     شنا

            به سرمه ی چشم ها    شنا

             در راهروهای بی پرونده     شنا

هی دست

     هی پا

            می زنم به سینه ی مادر

            که کلید را بلعیده است

           بابا جغجغه ی من کجاست؟

تصویر سوم

سرم را بیرون می آورم از تونل

سوت می زنم تمام سیاهی را

چرت جاده کی پاره می شود؟

            بوق ها در سرم

            گریز با کوه

ایستاده ام

که جنازه ام را به شانه ام برگردانید

این تصویر را چند می خرید؟

***حالم اونقدر گرفتست که حوصله ی دست کشیدن به این مطلب رو ندارم.اسمشو هر چی دوست داری بذار.هر چی...

 

 

|+| نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 ساعت 1:0 توسط مرتضا حسینی چون دری |



سال بلوا
عصبی بودم و همچنان داشت برف می بارید.سال سال بلوا بود و برف از سیاهی چشم هایم می گذشت.همین الان ُُدرست بیست و چهارمین روز سال که مهمان ناخوانده روز سگی من بود." صدای گریه ی زنی را می شنیدم که از  سرما و گرسنگي, يا شايد تنهايي بر سومين پله ي خانه پدرش مانده بود.گاهگداري بر مي گشت پشت سرش را نگاه مي كرد و باز به تلاشش ادامه مي داد....انگار از جذامي سرد پوسيده باشد"(۱) زن كنار من روي صندلي نشسته بود و لب هاي ترك خورده و صورت بي آرايشش حكايت مي كرد:"پاسبان ها دزد شده اند هم هواي ياغي ها را دارند هم هواي حكومت را.از در خانه كه رد مي شوند سرك مي كشند و اگر چيز ي چشمشان را بگيرد مي آيند تو"(۲) وبرف همچنان مي باريد.كسي در زمستان گذشته چنين برفي را به چشم نديده بود.از دودكش ها دود غليظ سفيدي برف ها را كنار مي زد.زن بغل دستي ام مچاله شده بود در دردهايي كه داشت گذشته اش را نقل مي كردو زجري كه گلوي حافظه اش را گرفته بود.تصاوير مدام در ذهن زن تكرار مي شد.در چشم هاي من و شيشه ي عينك دختري كه حالا صندلي را به جاي زن پر كرده بود:"دنياي كودكي ام به سرعت مي گريخت و روزها تلخ مي گذشت.گاهي احساس مي كردم دنيا بر اساس عقل و منطق مردانه مي گردد كه مردها شوهر زن شوند و صورتشان را چروكيده كنند و اگر توانستند بچه به دامنشان بياندازند و اگر نتوانستند اشكشان را در بياورند"(۳)واشك هاي زني در كنارم من را از مرد بودنم در مي آورد.به سر و سينه ي پر مويم مي زد و به اين دست و پا زدن هاي كوفتي.زن بغل دستي ام گفت:"اين سرما عادي نيست يك جور عجيبي است.آدم وحمش مي گيرد"(۴) گفتم اصلن معلوم نيست چه خبر است.سگ صاحبش را نمي شناسد.هر چند من به برف كه نگاه مي كنم آرام....سربرگرداندم.چشمم به دختر بغل دستي ام افتاد.دستمالي از كيفش بيرون آورد و همانطور كه عينكش را پاك مي كرد ادامه داد:هر چشمي از هر فاصله اي كه مي گذرد مي خواهد لباس هايم را بدرد.خودم را از خانه بيرون مي كشم كه از توطئه ي دودها فرار كنم تو پلك زدن هاي خيابان له مي شوم.هيچ كس برام خودي نيست جز روياهايي كه با هر رج بافتني مادر در ذهنم مي بافم.و من خيره به دانه هاي برف بودم كه آرام تر از اين كلمات مي باريد.به اين فكر مي كردم كه بعد از اين رفت وآمد هابايد بنويسم.نمي دانم از سرما يا از صدايي كه ته دلم را لرزاند به خودم آمدم."مستي سرگردان اين روزها در دهان گنديده مي شود.اين صورتك هاي پشم خورده هر جا پاي خود را شل مي كنند انگار دنبال كهنگي تا نخورده اي مي گردند.نه؟"(۵)هيچ پاسخي به ذهنم نمي رسيد.زير لب گفتم:من خسته ام از اين كه بگويم "من بي طرفم.به من تير اندازي نكنيد كه بتوانم مرده ها را جمع كنم"(۶)زن بغل دستي ام چند تار موهاي قهوه اي اش رابه زير روسري سر داد و گفت:خسته ام از كبودي پاهام.از كاغذ بازي اتاق هاي شلوغ و هياهوي راهروها.و  همين طور قلنج دست هايش را مي شكست و با دستي مشت گره خورده اش را مي ماليد.گفتم:زياد سخت نگير.حالا كمي اين طرف و آن طرف تر درست مي شود.نگاه كن گدا بهار است ديگر.البته زياد هم گدا نيست دارد برفي كه زمستان به ما نداده را روي سرمان پنبه مي زند.تا سر اين برج وبرج هاي ديگر خدا بزرگ است.از بابت اين مزاحم ها هم شكايت ببر پيش پاسبان.اصلن ديگر امامزاده عبداله نرو برو به امامزاده سيد يعقوب.هم راهش نزديك تر است و هم شايد فرجي...نگاهم را به زن برگرداندم.پوزخند تلخي زد. و همه ي اين حرف هاي آخر را پدرم توي دلم گفته بود.

۱و۲و۳و۴و۶ ) سال بلوا/عباس معروفي

۵ )ياسمين حشدري

|+| نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ساعت 16:31 توسط مرتضا حسینی چون دری |




برش های کودکانه (۱)

یک سینی مستطیل شکل حلبی،لبه های سینی به اندازه ی پهنای قوطی کبریت بالا اومده بود.سینی خالی رو میبردم بازار پیش احمد قناد و جاش یه سینی پر از شربتی می گرفتم-شربتی نوعی شیرینی که داخل همین سینی ها تو فر پخته میشه و روش شربتی که در اصل آب قند جوشوندست می مالند و با چاقو وبا برش های عمودی و افقی به صد قسمت تقسیم می شد-بعد میومدم تو محله و از این کوچه به اون کوچه شروع می کردم به داد زدن:شربتیه،شربتیه،شربتی پنج زار،شربتی بدم. و شربتی ها تا ظهر تموم می شد و از این رهگذر 20 تومن عایدم می شد. یادمه یه روز که تازه شروع به داد زدن کرده بودم،اصغر آقا صدام زد.می دونستم که خانمش بارداره.بهم گفت:همه ی شربتی ها چند؟ گفتم:50تومن.گفت همشو بده. تمام تابستون تو این رویا بودم که کاش همه ی زن های محله باردار بودند!

|+| نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 ساعت 14:6 توسط مرتضا حسینی چون دری |



به شاهین نجفی و صدایی که باهامه

تو تنی اگه بخای دانم تنی آبای                       وریز کم نواری آبای وریز دانم تانی

دف دف دد دف سلام.دف دف دددف دل تنگتم آبای.دف دف دد دف ساز حافظم ناکوک سالهای گذشت ست آبای.خیابون سنگفرش سپه انزلی،باریک و همیشه نم زده. یک طرف از مسجد صدای اذون میومد، یک طرف از مغازت صدای دف میومد.

شب شعر و رویای برهم زدن ساختار،از بین بردن ذهنیت شعر انتظار و منتظر بودن که شاید یک صدا در بیاد،به جای صدایی که می گفت: اون پرده ی سیاه شاملو رفت رو از سردر ارشاد بردار.

و شاملو رفته بود و حس یتیمی هر چند واسه ما تازگی داشت اما سراغ تو دوباره اومده بود. تویی که آروم آروم داشتی برای صفای دلت یه شخصیت بی رحم رو تمرین می کردی تا بدونی که باید واسه بی رحمی بی رحمانه بخونی.تو ذهنم هنوز شونه هایی رو گیتار بالا و پایین می رند و صدات اتاق سقف کوتاهت رو به رعشه در میاره.صدایی که می خواست از ساحل و موج شکن فاصله بگیره اونقدر که به جای گوش ماهی ها و موج های خسته به گوش نسل درد مشترک برسه، به گوش کتابهایی که زیر تیغ ممیزی کنسرت سکوت برگزار می کنند، به گوش شبه روشنفکرهایی که گوشه ی اتاقشون با مخدر اعتکاف گرفتند...به گوش ... وای که چند شناسنامه با یک پرس پلو مهر و امضای حاجی هارو رو پیشونیش دید و چند زن به خاطر جمع کردن امضا واسه حقوق اولیه نون خشک اوین نصیبشون شد.

بخون آبای که دارم سگ میشم.ساعت حدود سه نصفه شب، تو یه گوشم هدفون و یه گوشم به پارس شبانه ی سگ هاست.آره داداش حالا موقع هاپ هاپ من و رپ توست. بخون، هرچند همیشه چماق بالا سرمه اما من صدامو بالا میبرم تا دست میده علنی به شاعرای صله بگیر سلطان محمود حمله ور میشم، سکه های 25تومنی رو سن پرت میکنم،شعرهای مختاری رو با بیوگرافیش واسه جماعت می خونم، در مورد ادبیات دهه 40 و تاثیرش بر تحولات اجتماعی مینویسم و... بخون آبای که خسته نشیم بخون آبای که مرغ پربسته نشیم

این آواز غم هاست بر روی لب من یا آوازی تنهاست هم گام شب من

                                                                      مرتضا حسینی چون دری-24بهمن 87

|+| نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 ساعت 21:45 توسط مرتضا حسینی چون دری |



واگویه ای برای ششمین سالگشت خودکشی خواهرم
دوباره دستم به سنگ رسید

به جای طره ی موهای تو

در فاصله خطوط سنگ نوشته

چه عجیب لبخند می زنی

همیشه دستی از خاک بیرون میزند

که آفتاب را بگیرد

بیا بگیر این آسمان را

این روزها دارم با رشد انگشتانت

آفتابی میشوم

در خاطره

در خلوت پر از شعر های فروغ

تبی را به تن گرفته ام

می فشارم

مرددم بین تصاویر

کدامیک من را به خانه می رساند

مثل مریمی که روی سنگ رخ داد

خداحافظ.

|+| نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت 17:52 توسط مرتضا حسینی چون دری |



برای هفته ی اول مرداد.هفته ی رفتن شاملو

برانکارد که راه افتاد

بعلاوه های سرخ حاملین

                       ضربدر سیاهی گشت

و از پیشانی مرد     

             واژه های سپید

                            منتشر می شد در هوا

مرده نگاه کرد بر آسفالت

و از ارتفاع برانکارد

                خود را رها کرد روی ابرها

سال بعد تیتر هیچ روزنامه ای 

ـحتی ریزـ

فردا دوم مرداد است

یخ هوای تازه هاتان را در شومینه بشکنید.

                                                     مرتضا حسینی چون دری ـمرداد ۸۱

|+| نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387 ساعت 17:54 توسط مرتضا حسینی چون دری |